- نویسنده: پرویز نوری
- تعداد صفحات: ۲۸۲
- ترتیب انتشار: چاپ اول | زمستان ۱۳۹۹
- ناشر: انتشارات روزنه کار
پیشگفتار
ثبت و ضبط این همه رؤیا و فانتزی و تصاویر و قصه و عاشقانگی و هیجان در یک حافظهٔ تاریخی، خودش گنجینهای است که شناسنامه و هویت یک نسل قدیمیِ ریشهدار را نشان میدهد؛ در دورانی که به سر میبریم، فرهنگ مناسبات فردی و اجتماعی و تعریف دگرگونشدهای که رسانه پیدا کردهاست، اصلاً چنین فرصت و اجازهای را به نسلهای کنونی برای اینگونه خاطرهنگاریها و ارتباط حسی و عاطفی و درعینحال فرهنگی با مدیوم سینما نمیدهد. این واقعیت را هم بپذیریم که دیگر چنین خوراک نمایشیِ متنوع و پرجذبه و خاطرهسازی در اختیار نسلهای این دوران نیست؛ روی همین اصل با چهرههای سنگی و آدمهای رباتگونهای روبهرو هستیم که اساساً نسبتی با «پردهٔ نقرهای»، لذت، شور و شیدایی و بهوجدآمدن، عشق و نوستالژی ندارند. این واقعنگریِ تلخاندیشانه و حسرتخواری برای یک دوران سپریشدهٔ اصیل و هویتمند و شأنومرتبت قائلشدن برای زائرین مؤمن و سبکبالی که سوار بر اسب خیال، چهارنعل میتاختند تا میهمان و چلهنشین دیار رؤیاها شوند، را به حساب گذشتهبازیِ صرف از سوی آدمی قدیمی نگذارید. این مرثیهسرایی تأکیدیست صادقانه بر هویت گمنامِ یک نسل دلسپرده و صاحبعقیده در پیشگاه تاریخ؛ نسلی که حریم خانواده و حلقهٔ رفاقت برایش مقدس بود و سینما به این تقدس معنایی دیگر داد و زمینهساز یک همسراییِ عمومی و اجتماعی شد.
پرویز نوری با بیش از ۶۰ سال سابقهٔ فعالیت بیوقفهٔ مطبوعاتی در حوزهٔ سینما و فرهنگ و هنر، یکی از همان زائرین خلوتنشینی است که عمرش را با سینما گذرانده و سرمایهٔ بهجامانده از این محشورشدنِ عاشقانه، همین مرور ذهنی و بَستنشستنِ مداوم در معبد رؤیاهاست. روی همین اصل، انعکاس این همه فیلم و بازیگر و قصه و رؤیا و فانتزی در یاد و خاطره و حافظهٔ یک عاشق قدیمیِ سینما، الگو و شمایلی تکرارناشدنی به یک نسل و دورانی که برای خودش اصول و متر و معیاری داشت، میدهد. اگر بپذیریم که سینما در اوج عاشقانگیاش یک مکان مقدس با آیینها و مناسک خاصِ خودش است، در آن صورت میتوان تجلی عینیِ رابطهٔ بین یک بینندهٔ شیفته و اثری که از آپارات روی پرده میافتاد را همچون عاشق و معشوقی من و دلسپرده به هم، در این بیت از یکی از غزلیات حافظ دید:
«رواقِ منظرِ چشمِ آشیانهٔ توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانهٔ توست»
پرویز نوری را با این ذهنیت سیال، در ۸۲ سالگی همچون کودک و نوجوانی گریزپا میبینم که هنوز لبریز از شور و نشاط و سرخوشی است. این همه دریچههای رنگارنگ و این همه تقابل خیر و شر و نظارهگر بودن، آشنایی و انس و الفت و نقطهٔ وصل… اندوه پنهان برای عشقهای نافرجام و بهگلنشسته، بینندهٔ محرمی میخواهد که رسم عاشقی را خوب بهجا آورد و زائرین همنفس با خود را در کشف و شهودش شریک کند. پرسهزنیها و فلاشبکهای ذهنیِ پرویز نوری در سینماهایی که در گذر زمان اغلبشان متروک و درشان تخته شده، روایت بیتکلف و حدیثنفسِ نسلیست که با نگاه کنجکاو و پرنیازش بر پردهٔ نقرهای به مفهومی متفاوت از شیفتگی و عشقورزی رسید. پرویز نوری با این بازنگری نوستالژیک، سوگنامهای که بغض دوران را رقم میزند و به حافظهٔ تاریخی نسلی شهادت میدهد، فروخوردهاش را معصومانه در این تاریکیهای نورانی به نمایش گذاشته است.
از آنجا که اینگونه تاریخنگاریها به سهولت و به شکلی متواتر انجام نمیگیرد، ایکاش او همچون فصل مربوط به سینما تهران و نقلقولی که از پرویز دواییِ ارجمند راجعبه مشاهدهٔ سریالها و فیلمهای مستند روسی و اولین فیلمهای سینمای مصر و دورههای دیگر فیلمهای عربی در این سینما میکند، شرح و توضیحات بیشتری دربارهٔ تاریخچهٔ سینماهای قدیمیِ دیگر در دورههای مختلف میداد. بههرحال، این مقدمه ادای دِینی ناچیز است از سوی نگارنده بهعنوان نمایندهٔ نسلی عاشق و پاسوزِ سینما نسبت به نسل قبلتر از خودش که بهمراتب بیشتر وامدار سینما و آن رؤیاها و عاشقانههایش بود.
همهٔ آن خاطرههای بهجامانده در ذهن عاشق و رؤیاپردازِ پرویزخان گرامی را با حالوهوای غریب و برزخی و کابوسگونهٔ این دوران ـ تنیدهشده با ویروسی که نظم ظاهری و روال متعارف زندگی و مناسبات طبیعی آن را مختل کردهاست ـ مقایسه میکنم و اندوهی سرشار وجودم را فرا میگیرد. این دورانِ تبعید و ساندیدن از سینماهای بسته یا خلوتی که نفسِ گرمِ تماشاچیِ واله و شیدا در آن حس نمیشود، چه نسبتی دارد با آن دورانی که بیدغدغه و فارغالبال، حتی با حداقل امکانات معیشتی و شغلی، میتوانستی با سینما رفتن و فیلم دیدن، روحیه بگیری و در یک حضور پرشور اجتماعی سهیم باشی و در امتدادش بر پایهٔ علایق و سلایقت با فیلمی رابطه برقرار کنی و به نقطهٔ انتخابیِ دلخواه برسی؟ قرار بود این مقدمه پردهبرداری و رمزگشایی آمده باشد که دیگر ـ بهقول مولانا ـ یافت از یک دوران طلایی به سر نمیشود… اما ناخودآگاه به مرثیهسرایی و سوگنامهخوانی برای فصل غربت و دلتنگی و مرگِ عاشقانهها کشیده شد.
دلم میخواهد در این چند صباح عمرِ باقیمانده دوباره چون سالکی رها و شوریدهحال به آن «معبدِ رؤیاها» پناه ببرم و مثل پرویز آن روزگاران، با سینما رؤیاپردازی کنم و خنده و گریه و عشق و سرمستی و شور زندگی و جاریبودن اعتراض و مقاومت و پایداری و تکیه بر قهرمانی دوستداشتنی را در آن تصاویرِ افتاده بر «پردهٔ نقرهای» ببینم. دلم میخواهد باز سینما ما را به یک همدلی اجتماعی و انسانی دعوت کند و تکیهدادهبههم پیام صلح و دوستی و مهرورزی سر دهیم. میدانم آرزو بر ما نسل زود پیرشده عیب نیست؛ چه بهتر در این دوران غربت و سرای خاموش، دل به عاشقی چون پرویزِ خراباتنشین بسپاریم و با او همسفر دیار رؤیاها شویم و همصدا با رند تشنهلبِ شیراز بخوانیم:
«مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
نقش هر پرده که زد، راه به جایی دارد
عالم از نالهٔ عشاق مبادا خالی
که خوشآهنگ و فرحبخش صدایی دارد»
جواد طوسی | پاییز ۹۹
درباره این «سینماها»
واقعاً کسی در سن و سال ما هست که از سینماهای قدیم تهران خاطرهای نداشته باشد؟ سینماهایی که در یک دوره طولانی ـ و درست در دهه طلایی سینمای جهان ـ با تجسم رویاهایی فراموشنشدنی تأثیری ابدی از خود باقی نهادهاند. آشنایی خود من تا آنجا که به یادم مانده با سینماهای لالهزار کهنه و نو و خیابان اسلامبول در حوالی سالهای ۱۳۳۰ و ۳۱ شروع شد. از یک سو سه سینمای واقع در لالهزار پایین که میگفتند لالهزار کهنه – کنار هم رکس بود و ایران و البرز که این البرز چسبیده به رکس بود. بیشترین فیلمهای عمر خود را در دو سینمای رکس و ایران دیدم. بالاتر، اول لالهزار نو، سینمای شیک و قشنگ متروپل بود با فیلمهای دلنواز مترو گلدوین مایر و در همان امتداد لالهزار نو، سینما کریستال که ما را با آثار نسبتاً سنگین و ظاهراً هنری آن دوران روبهرو کرد.
در ابتدای خیابان اسلامبول سینما مایاک بود که شاید یکی از زیباترین و چشمنوازترین سالنهای نمایش را داشت. (بعداً اسمش شد سهیلا) و قدری بالاتر از این سینما هم برلیان بود که اغلب فیلمهای درجه دو و تکراری نشان میداد و در دورهای یکی از سینماهای گروه «مولنروژ» بود. مقابل این سینما در آن سوی خیابان اسلامبول هم سینما پارک بود؛ در کوچهای بنبست کنار یک مسجد. در انتهای خیابان هم سینما تهران، و اول خیابان فردوسی و نبش چهارراه اسلامبول و نادری هم سینما هما بود. این هما که میگفتند «همای»، فیلمهای معرکهای آورد و ما را سیراب کرد.
در گوشه و کنار تهران ـ با سینماهایی مثل دیانا، نیاگارا، پلازا، رادیوسیتی، پارامونت و شهر فرنگ ـ لذت نوجوانی و جوانی را در روشنایی آنها چشیدیم و ما را از تاریکی دنیای بیرون به فضاهایی خیالانگیز پرواز داد.
این کتاب مجموعهای از خاطرههای شیرین از فیلمهای دوران خوش، در آن سینماهاست. سینماهایی که اکنون اغلبشان با خاک یکسان شدهاند. به قول پرویز دوایی: «تک تک ستارهها همه خاموش شدهاند.»
پرویز نوری
فهرست مطالب
- نوری در تاریکی
- درباره این سینماها
- سینما رکس – معبد رویاها
- سینما ایران – دالان بهشت
- سینما متروپل – شیک مدرن و باکلاس
- سینما مایاک – معبد «دزد بغداد
- سینما کریستال – به درخشش «کریستال»
- سینما دیانا – سینمای «خودمان»
- سینما رویال – سینمای شاهانه و مجلل
- سینما پارک – نور در انتهای کوچه بن بست
- سینما همای – «همای سعادت
- سینما تهران – سینمایی با فرم ایرانی
- سینما مولن روژ – به رنگ «آسیاب بادی
- سینما سعدی – هنر برای هنر
- سینما پلازا – با آرم و شیر معروف «مترو»
- سینما رادیوسیتی – معبد جادویی
- سینما نیاگارا – آبشار طلا
- سینما آسیا – با کمدی ایتالیایی دوبله
- سینما ایفل – سینمایی شبیه به سینماهای پاریس
- سینما امپایر – ساده، شیک و مدرن
- سینما البرز – قدیمی تریین سینمای درجه دو
- سینما تاج – خاطره انگیز درجه دو
- سینما تخت جمشید – «موند» رمانتیک جوانانه
- سینما تابستانی ری – باغچه ای با صفا
- سینما پردیس – کوچک مهجور و باحال
- سینما حافظ – یا «سینما سنگام»
- و این سینماها:
- شهر فرنگ
- سینما دیاموند
- سینما پارامونت
- سینما ریولی
- سینما گلدن سیتی
- سینما آتلانتیک

























